این روزا ~_~

سلام! امیدوارم حال همگی خوب باشه
این روزا خیلی عجیب غریب میگذره.. بخاطر فوت اقای رئیسی هم تعطیل شدیم.. فرصت خوبیه بشینم درس بخونم
خیلی یهویی شد، ناراحت شدم واقعا
دوستام همیشه میگفتن ما هیچوقت تو هیچی شانس نیاوردیم.. درست تو سال ما دو کنکور توفاصله کم برگذار میشه بینشونم امتحان نهایی اونم که قراره از همه سخت تر شه.. هزار تا تغییر و اتفاق تو کنکور جدا شون فرهنگیان و تقاضای زیادش..
من برا مرگ هرکی که باشه ناراحت میشم حتی یزید، دست خودمم نیست، مرگه دیگه حداقل اون ادم یه نفر داشته چشم به راهش باشه یا نه.. ولی فاز ادمایی رو که تو توییتر خوشحالی میکنن و دخترایی که نود میدن رو نمیفهمم.. بابا لاقل به اون کسایی که محافظش بودن به اون استاندار بیچاره که دوتا بچه کوچیک داره یکم حالتون بسوزه بخدا گناه داره برا مرگ یکی خوشحالی کنی.. اونا گناهشون چی بوده اخه
یجوری خوشحالی میکنن انگاری قراره حکومت عوض شه.. الان 50 روز دیگه انتخاباته یه کس دیگه جاش میشینه دیگه براتون چه فرقی داره بشینید برا اینیکی هم ارزوی مرگ کنید..😂😂،
بگذریم.. متاسفانه یا خوشبختانه من خیلی وقتا با مسائل منطقی برخورد میکنم تا احساسی... بخاطر همینم خیلیا خوششون نمیاد از حرفام
ولی واقعا یه لحظه به خودم افتخار کردما😂😂 چون تا اخرین لحظه که خبر تعطیلی بیاد من داشتم درس میخوندم.. البته نت هم نداشتم و اصلا به فکر این نبودم بیچاره بمیره تعطیل شیم..
زیر نویس رو دیدم زنگ زدم زهرا تلویزیونم داشت نوحه میخوند همونطوری حرف میزدم دیدم از خنده داره پاره میشه بخاطر صدا تلویزیون😂😂😂
از این ناراحت شدم فافا هم براش ارزوی مرگ کرد... نمیدونم چرا روز به روز که میگذره حس میکنم نمیتونم درکش بکنم... اون به شدت ادم احساسی اشکش دم مشکشه ولی من برا هر اتفاقی میشینم دلیل عقلانی میارم... یبار داشتم دلداریش میدادم برگشت بهم گفت چرا انقدر مثل کتاب منطق برهان و استدلال میاری؟!😂😂😂
...................................
چن ماه پیش رو پام دوتا برامدگی کوچیک بود اهمیتی ندادم.. روز به روز بزرگتر شد و متوجه شدم میخچه هستن.. الان دارن میشن سه تا و انقدری بزرگ شدن و میخارن که نگو، ابجیم برام قطره اسید سالسیلیک خریده اونو دوبار زدم به شدت تاثیر گذاشته.. روش نوشته بود فقط رو میخچه بزنید من روز پوستشم زدم دیدم پوست داره کنده میشه😂😂 دستم بهش خورده بود اشتباهی رو چونه م هم زدم میبینم چونه م داره پوست میده😂😂😂 انقدر بی فکری نوبره واله
..................................
امروز که داشتم فنون میخوندم یهو از استرس زیاد دیدم دارم گریه میکنم! یهویی یه واکنشی بدنم نشون داد خودمم موندم! انقدری که میگن سوالات قراره سخت و عجیب غریب و فضایی بشن تن و بدنم میلرزه بخدا.. قراره برنامه جدید بدن امیدوارم تایمای خوبی بیفته.. این برنامه انقدر خوب بودشا هم برا فارسی و هم ریاضی انقدر وقت بودش، برا تاریخ سه روز و نیم وقت افتاده بود! امیدوارم برنامه جدید هم تایماش خوب باشه تا بتونم بخونم
..........................
دلم برا داداشم تنگ شده! ولی نمیتونم بهش بگم.. خجالت میکشم😂😂 زنگ زده بودم رمز کارتمو بپرسم انقدر چرت و پرت ازش پرسیدما هی میخواستم کش بدم بیشتر حرف بزنیم ولی نه اون حرفی داشت نه من😂😂
امروز دوتا خواستگار دیگه برا خواهرم اومد😂😂 راستی قضیه خواستگار قبلیه رو بهتون گفته بودم یا نه؟ یادم نمیاد ولی یه خلاصه مینویسم... یه خواستگارسمج بودش درست وقتی خواهرم معلم رسمی شد اومد خواتگاریش.. داداشمم گف ردش کنید بره اون فرصت طلبه.... هی خودش به بهانه هایی میومد دم در هی ادم میفرستاد.. اخر یکی از فامیلاش که با مامان منم فامیله رو فرستاده بود، مامانم میگف بیا خودت بگو میگن باید خودت بگی چرا نه.. بعد خواهرم یهو پنجره رو باز کرد داد زد من یه حرف رو دوبار نمیزنم اح😂😂 خانومه پراش ریخت فوری پاشد رفت😂😂 مامانم انقدر خواهرمو دعوا کرد برعکس من و بابام میخندیدیم😂😂
ولی این که ابجیم هر خواستگاری میاد با داداشم مشاوره میکنه برام جالبه😂😂😂

خداحافظ ننه

سلام ننه
نمیدونم ، طاقت نیاوردم، داشتم میترکیدم، اگه ننویسم شاید قلبم وایسه سکته کنم
چند ماهی بود نمیومدم خونتون، میخواستم وقتی میام با خبر قبولی بیام برات کباب بخرم، تو هم خوشحال شی بگی نوم معلم شده
نمیدونم، راحت شدی، دوسال بود عذاب میکشیدی، منو ببخش، نیومدم پیشت، خیلی پیشت نبودم
منو ببخش انقدر تو دلم بهت غر میزدم چرا مریضی مامانم باید بیاد پیشت همه کارای خونه رو من باید انجام بدم
الانم شرمندتم، نمیدونم چجوری برام مراسم عزات، میگن دختره انقدر نیومد نیومد الان مراسم عزای ننش داره میاد
راحت شدی قربونت برم من، عذاب میکشیدی ، بخدا راحت شدی
درست یه سال بعد از رفتن عمو تو هم رفتی
الان این خبر رو کی به داداش بگه؟ فهمیده تا الان نه؟ نمیدونم😭

فسقلی ها

دلم برای فسقلی های عموم تنگ شده، بابام خیلی دوسشون داره، اونام بابامو بیشتر از عمو های دیگه دوسش دارن
اومده بودن روستا دیگه نمیدونم زن عموبرده پیش مامانش یا اینجان،فک نکنم اینجا باشن چون مطمئنا میومدن خونمون
کلا دلم براشون خیلی تنگ شده، امروز پشت فارسیم دیدم امیرحسین نقاشی کشیده
یه درخت و یه گاو
بعد نوشته :امیر حسین و آیلین
ذوق کردم براشون، نمیدونم خیلی دوسشون دارم ، حتی بیشتر از طایفه مادری
شاید تا بچن این محبت رو نسبت بهشون دارم
الان همه جا تاریکه
یواشکی زیر پتو دارم مینویسم
بابام تازگیا نسبت به خوابم خیلی حساس شده، وقتی میبینه این ساعت چراغای اتاقم روشنه عصبانی میشه
چرا اخه؟
حس میکنم بهم شک داره، خیلی
شاید فک میکنه دارم نصف شبی با یه پسر چت میکنم😂 ولی نمیدونه دارم اینجا با خودم درد و دل میکنم تا راحت بخوابم
بین ما و یکی از خاله هام خیلی اختلاف افتاده، فک نکنم حالا حالاها با هم اوکی شیم
نمیدونم چرا انقدر با همه اختلاف داریم
تازگیام یکی از زنداییهام گروه خانوادگی باز کرده، توش بیشتر دختر داییم و پسر خالم لاس میزنن تا چت😂 اخه تو شوهر کردی چرا اینطوری با یه پسر مجرد حرف میزنی اخه، زیر همه پستای پسر خالم ریکتش ایموجی میذاره
بگذریم حالا
چند روزیه بارون میباره نعمت خدا.. الانم نم نم بارون میباره
بچه گربه ها روز به روز بزرگ میشن
زندگی جریان داره:)

سلام

سلام شبتون بخیر
فردا قراره مامانم باز بره پیش ننه بمونه، نوبتش شده
میگن حالش خیلی بده، هیچی نمیخوره نه حرف میزنه نه چیزی
نمیدونم قراره چی بشه
مامانم میگف هیچی نخوره شاید فقط چند روز دووم بیاره
دو ساله وضعبت همینه، عذاب میکشه، عمل میکنه، قرص میخوره شیمی درمانی میره و...
بازم فردا کمک ندارم و همه کارا میفته گردنم
نمیدونم ناراحت باشم یا نه.. ننه برام ماربزرگی نکرده، هیچ حسی نسبت بهش ندارم، حس میکنم سنگدلم
هعی

امروز چخبر بود ؟!

سلام شب همگی بخیر !
امروز ظهر مامان رسید خونه، انگاری نتونسته بود بخوابه ننه خیلی اذیتش کرده میگف هی نصف شبی آب میخواست
میگف من اصلا بیماری ندیدم که وضعیتش مثل ننه باشه.. ننه عملا شده یه تیکه گوشت ، هیچکاری نمیتونه بکنه، بیشتر با خودش حرف میزنه از خاطرات قدیم میگه
اصلا گوشاش دیگه نمیشنوه
میگف زیرش یه تشک کوچیم میذاشتیم تا ادرار به ملافه نخوره.. انگاری یبار تشک زیرش نبود ملافه هم نجس شده بود گفت سخت ترین کار اینجاش بود واقعا
مامان میگف یهو دیدی پتو رو یجووور سفت گرفته اصلا ولش نمیکنه.. یهو دیدی دستاش شروع کرد لرزیدن ، بیچاره مامان گف میدیدی نصف شبی گوشمو میذارم کنار قلبش ببینم میتپه یا نه
امروز یکی از همین زن عموهام که منتظر مردن ننه بود رو مامانم زوری فرستاد پیش ننه بمونه ، اخه هرکی میره تا ساعت 10 11 صبح باید اونجا باشه ولی این خانم تازه 3 رسیده اونجا! نشسته برا دوتا دختراش غذا درست کرده داده بخورن بعد اومده... عموم میگف اینا چه دخترین که یه غذا درست کردن رو هم بلد نیستن.. واقعا نمیتونم دختراشو تحمل کنم، گوشت تنم میریز بخدا... انقدر لی لی به لالای این دخترا گذاشته ها.. یه قرونم نمیارزن ! هیکل دارن فقط.. هر دوتاشون از من یکی دوسال کوچیکترن ولی من پیششون انکار خواهر کوچیکشونم😂
یه دخترشو نشون کرده پسر خواهرش کرده، دختر کوچیکش مونده، سر همین دختره فک کنم روزی دوبار میاد خونمون .. یجوری میخواد دخترشو قالب داداشم کنه😂😂😂 مامان میگف هی حرف شوهر کردن دختراشو میزنه مخصوصا همین کوچیکه😂😂 فهمیدم که میخواد اینو بندازه به ما😂
واقعا جدا از شوخی خیلی حرفشو پیش میکشه، نمیدونم این چه عادتیه بین زنای روستامون دخترش میرسه 10 شروع میکنن به پیدا کردن شوهر، ینی زندگی رو ختم کردن به شوهر هر کی شوهر کرد برندس..بر عکس شده مادرا باید دنبال دختر بگردن برا پسرشون دنبال شوهرن برا دختراشون....ایح
خداروشکر مامان من همچین عادتایی رو نداره، واقعا خیلی نکته مثبتیه بخدا😂😂 از این بابت خوشحالم مامان بابای من هر عیبی داشته باشن زوری شوهرمون نمیدن😂 مخصوصا بابام...
حالا بگذریم بحث به حاشیه کشیده شد، مامان میگف فردا پس فردا قراره مرخص بشه، خدا میدونه تا کی زندست، بیچاره برا خوشم سخته واقعا تو کارای ساده هم مونده
بعضی موقع فک میکنم منم قراره پیر شم اینطوری بشم؟ واقعا حس بدیه، حس سربار بودن حس بدرد نخور بودن.. حتی نمیتونی بری دستشویی، غذا بخوری، راه بری،حرف بزنی و حتی بشنوی!
بچها و عروسای منم قراره اینطوری شن؟
من نمیتونم اینطور بودن رو تحمل کنم، من مخوام تا آخر عمرم حتی تا زمان مرگم آدم مفیدی باشم...البته مفید بودن منظورم این نیست که حتما باید دستش تو یه کاری باشه، حتی بتونه غذا درست کنه یا پذیرای بچهاش باشه رو هم من مفید بودن محسوب میکنم
بنظرم باید بیشتر زندگی سالم داشت تا آخر عمری اوضاعت وخیم نشه ، که من متاسفانه بویی از زندگی سالم نبردم😂😂 بعی موقع مامانم میگه مثل بابات دیابت میگیری😂😂
راستی گفتم دیابت مامان میگف یه خانم رو آورده بودن چون دیابت داشت باید انگشت پاش رو قطع میکردن!! وای.. بابا هم دیابت داره، اونم قراره اینطوری شه؟! خدا نکنههه واای..
واقعیتش من ندیدم ننه برامون مادر بزرگی کنه، یا حتی برا پسراش مادری، درسته خیلی از پسراش قدرشو میدونن و میگن مارو تو سختی بزرگ کرده ، ولی خب، مامان میگف وقتی تازه عروس بودم میدیدم جلوماها پنیر میذاره خودش اون پشت کره میخوره ، همین رفتارم با پسراش داشت، بیشتر بخاطر همینه که خیلی از عموها مریضی دارن... تغذیشون درست نبوده اصلا ننه ناهار درست و حسابی براشون درست نمیکرده که اینا چیزی بخورن!
ولی بازم پسرا دوسش دارن و احترامشو مگه میدارن، ولی فرق میذاره بین پسرا همیشه...
...
امروز باز صبح و شب من گاوا رو دوشیدم... مامان خسته بود.. عصرم با بابا رفتن سمپاشی دیگه خیلی خسته شد
انگشتام دیگه نمیتونستن شیر بدوشن تق تق صداشون میومد😂😂😂
ولی خداییش وقتی مامان اومد حس کردم با خودش زندگی رو آورد، وقتی نبود هرکی یه طرف سوت و کور انگار همچی مرده بود.. قربونش برم مثل فرشته س

خانه داری....

سلام
امیدوارم حال همتون عالی باشه
گفته بودم حال ننه خوب نیست و تو بیمارستانه.. قراره روزی دو تا از عروسا پیشش بمونن.... چرا دو تا؟ چون کار یه نفر نیست واقعا اونم زن هم بلندش کنه پوشک عوض کنه و ....
مامان قرار بود فردا بره، امروز بخاطر سمپاشی نمیخواست بره، که از قضا تراکتور سمپاشی طرف خراب شد و نیومد و با یکی از زن عمو ها راهی بیمارستان شد، خییلی هول هولکی
همههههه کارا هم افتاده گردن بنده، بابا هم آبیاریه... امروز واقعا خسته شدم.. از الان داره خوابم میبره بخدا
از شانس من درست امروز باید بابا ابیاری میرفت ابجی هم براش کار پیش میومدش،
یعنی شیر گاو دوشیدم بهشون غذا دادم زیرشونو تمیز کردم
غذا دادنم به راحتی نیستا! باید از اون سر دنیا براشون کاه پر کنم و یونجه بیارم😂
گاوا خیلی خستم کردن مخصوصا دوشیدن شیر، انگشتام درد میکنه واقعا
از همه بدتر گوساله منو خسته کرد!
باز کردم شیر بخوره دیگه نتونستم ببندمش اینو اونور دویید😂😂 همونطور باز موند تا بابا اومد زنجیرشو بست
مامان رو این گوشاله خیلی حساب باز کرده.. میخواد بزرگش کنه نگهش داره گوساله خیلی خوبیه
قراره صبح خیلی زودم پاشم بازم شیر بدوشم😂 خدایا بسه دیگه چه گناهی کردیم😂😂
وااااقعا مامانم داره زحمت میگشه من یه روز نمیتونم اینهمه کار رو تحمل کنم حالا ناهار اینا هم درست نکرده بودم، تو فک کن ناهار شام گاو ها هم صبح باید بدوشی هم شب بهشون اب بده غذا بده بخدا که سخته
به نظرم خونه داری واااقعا سخته خیلی سخته

سلام

سلام میکنم به همه!
خب
من تازه دارم شروع میکنم برا نهایی ویدیو دیدن و خوندن
بعد کنکور اردیبهشت واقعا حال هیچ چی رو ندارم! نمیدونم چرا... با خودم میگم کاش اصلا تیر ثبت نام نمیکردم
یجوری انگار کل انرژیم رو از من گرفت دیگه نای انجام هیچ کاری رو ندارم....
فک کنم هر روز مامان بیچارم بهم گوشزد میکنه که بخونم بخونم و بخونم....
دیشب بد گذشت، بابام شب از سمپاشی اومد چند دیقه بعد عموم زنگ زد گف ننه داره میمیره! بابام بیچاره یجور هول هولکی حاضر شد رفت.. خیلی استرس داشتم اصلا نمیتونستم زنگ بزنم به بابام، چشم از پارسال سر فوت عموم دیگه ترسیده ... بابا اومد گفت فشارش افتاده بردن شهر بیمارستان ولی بعید میدونم.. آبجیم امروز رفته بود بیمارستان پیشش. مامان وقتی بهش زنگ زد دیدیم داره گریه میکنه، یه لحظه فک کردم ننه مرده... میگف حالش خوب نیست چیزی هم نمیخوره
بیچاره ننه، استخون پاشو که بریدن و جاش پلاتین گذاشتن، ریه هاشم عفونت کرده... دقیق نمیدونم چه سرطانی داره فک کنم سرطان خون ...
8 تا عروس داره فقط مامان من و زن عمو بزرگم میبرنش حموم لباساشو عوض میکنن... بقیه انگار به یه ورشونم نیست! انگار اصلا ننه بیچاره من وجود نداره! یکیشون که سال به سال سر نمیزنه شنیده داره میمیره اومده ببینه میمیره یا نه! میدونی.. سر مال و منال همدیگه رو میکشن ولی تو این جور اتفاقا یه جور رفتار میکنن انگار غریبن!
مامانم یه هفته پیش رفته بود با زن عموم ببرنش حموم، اومده بود خونه میگفت کنار ناخونای دستش‌(ببخشید) عن مونده بود! ینی زن عموی بی شرف من یه سر نمیزنه به این بیچاره کمکش کنه دستاشو بشوره بیچاره انقدر حالش بده توان شستن دستاش رو هم نداره
کوچیکترین عموم وقتی بابا بزرگم 13 سال پیش فوت کرد، پسراش جمع شدن نصف حیاط خونه ( علاوه بر تقسیم شده مال) رو بهش دادن که به ننه رسیدگی کنه، اینم وضعیت ننه بیچاره!
زنش درست و حسابی غذا درست نمیکنه به این پیر زن بده.. فکرش مونده پیش توله سیاه سوختش که زاییده، سنگم بهش بدی میخوره! انقدر از دخترش بدم میادا، دختر نیست انگار از پشت کوه اومده، همیشه خدا گرسنست! کشیده سمت مادریش.. هم شکلش هم اخلاقش.. اونا همیشه گرسنن!
بیچاره بابام هروقت برا ننه کباب میخرید بخوره یواشکی بهش میداد این توله نبینه 😂😂 ننه هم میفهمید بیچاره درست و حسابی نمیتونست غذا بخوره اگه توله میدید انقدر نگاه میکرد تا از غذا بهش برسه😂 البته مامانش توله رو انداخته پیش ننه تا هرچی میدن ننه بخوره به اینم بدن..
خونه عموم و ننه جداست اما تو یه حیاط، ولی به بهانه اینکه از ننه مراقبت میکنن همیشه خدا تو خونه ننه ان.. مهمونا هررچی میارن از آبمیوه و شیرینی و میوه بگیر تا شکلات و چیز میزای دیگه رو با دخترش میبلعن!
یه عمو هم دارم یدونه مونده به اخره.. اونا به خاطر شغلش یه شهر دیگن، ولی هروقتم میان زن عمو دست به سیاه سفید نمیزنه، نوبت اون بود مراقبت کنه از ننه به بهانه استخدامی رف خونه مامانش اینا.. که قبولم نشد
دختره خیلی پرروعه! خییلی .. تو فک کن.. دو سه هفتس کنگر خوردن لنگر انداختن بعد به یکی از زن عموهام گفته زنگ بزنه به مامان من که بیاد با چند تا زن عمو دیگه خونه ننه رو تمیز کنن!!!! اخه ننه بیچاره خونه رو کثیف کرده یا بچه های تو؟ که اینطوری دستور میدی بیایم زیرتو تمیز کنیم؟
مامان میگف رفته بودم خونه ننه دیدم کل خونه پر از خورده شیرینی هست فهمیدم مهمونا شیرینی اوردن بچه هاش انقدر شیرینی خوردن سیر شدن نصفشم ریختن زمین.. کوفت میکنید به جهنم به پیر زنم یه چیز بدین لاقل...
خلاصه، نمیدونم ننه تا کی زندست،بیچاره عذاب میکشه، پارسال عموم امسالم ننه...
.....


قراره از مدرسه بچهارو ببرن اردو، البته قرار نبود مارو ببرن بچهای کلاس اصرار کردن که اونام گفتن باشه
ولی من قرار نیست برم، اصلا حال اردو رو ندارم.. حتی خواهرم گفت پولشو من میدم برو ولی حالشو ندارم
بیچاره زهرا گفت نری من چرا برم تو کلاس دوستی ندارم... ولی امیدوارم قانع شه بره یکم بگرده پاسوز من نشه
اصلا درست نیست من تو این شرایط برم اردو..
مدرسه قراره شبه نهایی بگیره ولی نمیدونم چرا انقدررر از مدرسمون از معلم ها و مدیر و معاونا زده شدم حتی نمیخوام ریختشون ببینم.. شماره مدرسه رو هم گوشی بابام هم مامانم بلاک کردم نتونن زنگ بزنن
حال هیچکدومشونو ندارم
........

میخوام برم دریا کنار ~

منم میتونم مثل حمیرا حتی تو قربتم به یاد ایران باشم و براش بمیرم؟!

وویس بعد کنکور!~!

سلام!
امیدوارم عالی باشید~
از سر جلسه کنکور برگشتم خسته و کوفته..
تو وویس یکم حرف زدم فک نکنم کسی گوش بده ولی بیشتر خودمو خالی کردم و حال تایپ کردن رو ندارم
خواستید گوش بدید.. ولی چیز مهمی نگفتم توش
بعضی صداهارو هم نایدیده بگیرید مثل صدای مرغا😅
صدای تایپ کردن هم میاد😅😅
انقدر خسته بودما مثل لاکپشت حرف میزدم... سرعتشو یکم زیاد کردم
حس میکنم بازم آرومه! خواستید میتونید رو آدیو speed بزنید و سرعتشو زیاد تر کنید

فردا کنکوره...

داریم به کنکور نزدیک میشیم
میخام مهارت رو تموم کنم بعد بگیرم بخوابم
سر شام مامانم یهویی گفت نترس قبول نشدی بمون سال بعد، کفتم باید یازدهمم ترمیم بزنم اصلا نمیخوام بمونم پشت، گف نمیذارم بری رشته چرت و پرت
البته رشته چرت و پرت از نظر مامانم همه چیز جز فرهنگیانه!
چی فکر میکردم چی شد، چرا باید به پشت کنکور بودن فکر کنم ، بابامم حرف مامانم رو تایید کرد گفت بمون اگر ترازت خوب نشد
مامانم گف ایشالا خوب مینویسی، بعید میدونم، حتی به خودشونم گفتم هیچی بلد نیستم! (البته یکم اغراقه ولی خب.. نیاز بود)!
نمیتونم تحمل کنم که همکلاسیام از درصدای خوبشون به هم بگن از منم بپرسن بهمون چی بگم/؟ مطمئنم طهرا همه چیو فول فوله..


فردا کنکوره...

سلام
فردا قراره برم کنکور بدم
اصلااااا آماده نیستنم:) اصلا اصلا
چند روزیه خودم رو سرزنش میکنم که چرا کم کاری کردم، غصه میخورم و گریه میکنم
حس میکنم اصلا لیاقت این اتاقی که توش نشستم رو هم ندارم،
لیاقت هیچی رو ندارم
حتی این کتابا، این گوشی که باهاش درس بخونم، این اتاقی که توش نشستم،
شاید کس دیگه ای اینارو داشت، خییییلی بهتر از من خونده بود و آماده تر بود
من هم تایمم رو به فنا دادم و هدر کردم، هم فرصتامو
فک میکنم همکلاسیای دیگم خیلی آماده تر هستن و قراره فردا رو بترکونن
ولی من بی لیاقتم... حیفم میاد برا این کتابا چرا تمومشون نکردم
حتی برای قدردانی هم که شده من باید انقدرر این کتابارو میخوندم تا پاره میشدن، قدرنشناسی یعنی این....
بی لیاقتی بی شعوری یعنی این..
منیکه دارم برا فرهنگیان له له میزنم ملاک دعوتم به مصاحبه همین کنکور کوفتی فردا هست...
امید ندارم، بعضی موقع به پشت بودن فکر میکنم، بعضی موقع دیگه رو فرهنگیان خط میزنم... کسی از حالم خبر نداره، همه فکر میکنن استرس ندارم به اندازه هم رو درسا تسلط دارم، ولی خجالت میکشم بگم رو من اصلا حساب نکنید:) من تموم شدم به تباهی دارم میرم...
نمیدونم، خدا ازت خجالت میکشم حتی روی دعا کردنم ندارم، بگم خدایا کمکم کن، تو گفتی از تو حرکت از منم برکت، ولی آیا من به اندازه حرکت کردم؟ صد درصدم رو گذاشتم؟ تلاش خیلی زیاد کردم؟ نه....
قششنگ جلو چشمه، زهرا شاد و شنگول میاد بیرون میگه اره خوب زدم فلان بهمان... منم کل راه بغضمو نگه میدارم تا برسم خونه دوان دوان برم سمت اتاق و شروع کنم به گریه
مامانم بیاد سین جینم کنه سرکوفت بزنه حرفاشو بهم بگه
خواهرمم میاد یکم مسخرم میکنه
بعد داداشم زنگ میزنه میپرسه مامانمم اوضامو بگه، بعد داداشم برگرده بگه من میدونستم این خنگه هیچی حالیش نمیشه :)
فافا هم انقدررر خونده واقعا مطمئنم رتبه خوبی قراره بیاره:) خوش به حالش.. اون خیلی تلاش کرده واقعا صدش رو گذاشته مطمئنم موفق میشه
بچهای دیگه هم همینطور
خجالت آوره وقتی از هم بپرسن چجور زدی فقط من بگم افتضاااح
ترسناکه
.......
میخوام بشینم مهارت رو هر سه فصلشو بخونم بعد سبک شناسی رو، درسته درسای دیگه ای هم دارم که حتی مرور و نخوندمشون و قراره مثل منگلا برم بشینم سر جلسه، ولی حقمه، هر بلایی سرم بیاد حقمه
امیدوارم تراز کنکورم اونقدری باشه که قبول شم مصاحبه، خدا قسم میخورم ، بهت قول شرف میدم به جون مامانم برا امتحان نهایی تلاش میکنم تا جبران کنه ترازمو بیاره بالا



https://embed.tawk.to/6887dec532ed6b19248568ce/1j19bselr