فردا گزینشه!

سلام شبتون بخیر باشه

فردا گزینش دارم، قراره با داداشم زود برم بخاطر همین باید شب رو زود بخوابم

بگی نگی مطالعه کردم امیدوارم بتونم خوب جواب بدم و گزینشگر خانم مهربونی باشه

امروزم نتایج امتحان نهایی رو دادن، من انتظار نداشتم چون واقعا کم کاری کرده بودم متاسفانه😂😂🌝 ولی واقعا نمره هام خوب بودن جز فلسفه

فنون رو بیست شدم فارسی هم نوزده نیم، فارسی گاده ایشالا تراز خوبی بهم بدن ...

فافا انگار امتحاناشو خراب کرده

.....

نمی‌دونم گفته بودم یانه، ولی فک کنم گفته بودم😂 ما یه خونه نصفه نیمه داشتیم از وقتی من پنج شیش سالم بود همینطوری مونده، ینی بابام پول ندارن خرج کنه برا ساختمون و همینطوری چند ساله که نیمه کارست، وضعیت خونه زندگی ما هم که خوب نیست انصافی، دوست داداشم اومده بود اینجا بیچاره داداشم برده بود اینور اونور دست به سرش کرده بود گفته بودش ک خونه تعمیرات داریم خورده به هم، بیچاره خجالت کشیدن بود دعوت کنه دوستشون خونه،....

آبجی دست چک گرفته تا خودشون شروع کنن این ساختمون تموم شه بتونیم بشینیم توش، فردا هم قرارع داداش بره از یه آشنا سیم اینا بخره با چک دیگه شروع کنن.. وای چقدر ذوق دارم کاش زودتر تموم شه😭😭😭 هیچوقت یادم نمیره بچه که بودم سر همین موضوع نمی‌تونستم همکلاسی هامو دعوت کنم خونمون هی بهونه میاوردم...

بگذریم.... فردا هم ایشالا به خوبی تموم میشه، من می‌خوام زبان رو شروع کنم بخونم.. همینطور می‌خوام آرایشم یاد بگیرم😂😂خیلی ضایس ولی خدا شاهده هیچی بلد نیستم، حتی یه رژ لبم بلد نیستم بکشم..

راستی ، چرا الان به جا رژ لب بگی ماتیک همه مسخرت میکنن؟! واله من تا جایی که میدونم ماتیک بود رژ لب تازه بورس شده😂

خیلی ذوق دارم فردا گزینشم زود تموم شه شروع کنم زبان یاد بگیرم..وای خدا

خب دیگه شبتون بخیر باشه منم باید فردا صبح زود بیدار شم♥️❣️💗✨

روز بعد مصاحبه تخصصی

سلام صبح عالی متعالی
دیروز مصاحبه تخصصی داشتم، انقدرررررر خسته بودما رسیدنی دو لقمه گذاشتم دهنم گرفتم خوابیدم، بعد نزدیکای 9 پاشدم، شامم نخوردم باز گرفتم خوابیدم :))

دیروز از ساعت 5 پاشدیم داداشم قرار بود ببرتم مصاحبه.. ماشین افتاد مارو برد تا جایی اونجام سوار یه ماشین دیگه شدیتم تا شهرستان، داداشمم از شهرستان تا پردیس فرهنگیان اسنپ گرفت.. سر موقع رسیدیم، یه نیم ساعتی منتظر موندیم بعد اومدن دونه دونه اسمامونو خوندن خداروشکر منم تو گروه اول بودم رفتم، چند تا دختر اومدن حرف زدن ، بیشتر اونا باهام دوست شدن تا من😂😂😂 حتی یکیشون بعد بحث گروهی گفت خیلی خوب حرف زدی چون خجالتی هستی اصلا فک نمیکردم بتونی حرف بزنی😂😂😂ولی انصافی خیلی خوب فارسی حرف زدم
حتی دوتاشون شماره هاشون رو دادن گفتن بعد مصاحبه پیام بدیم به هم ببینیم چیشد..
یکیشون اسمش هلن بود یکی هم شهرزاد.. وای خدا عجب اسمای خوشگلی..شهرزاد خودشم خوشگل و نانازی بود😂😂
یکی هم اسمش نمیدونم چرا یادم نیست ولی اون سه سالی بود فک کنم پشت مونده بودش، متاسفانه خیلی چاق بود، حتی دکتر عصبانی شد گفت مامان بابات چیزی نگفتن نبردنت دکتر این چه وضعیه و فلان.. بعد ازش قرار شد تعهد بگیرن اگه قبول شدم باید وزن کم کنه
من قدم شد 163 وزنمم60.. چاق تر شدم😂😂 خب چرا من باید بخاطر استرس اینا وزنم کم میشد که😂😂
تقسیم بندی شدیم.. اول رفتیم دکتر بعد تایید مدارک، اونجا فقط ریزنمره هام + بسیج رو گرفتن...
بعدش بحث گروهی که خوب بود ولی اون خانم که قرار بود حرفای من و شهرزاد رو بنویسه گفت تند تند حرف زدید ://// شهرزاد اره تند تند حرف میزد به اون بیچاره هم گفت اصلا چیزی نتونستم از حرفات بنویسم😂😂 به منم گفت تند تند حرف زدی :// انصافی سرعتم خوب بود از شانس ما این سرعتش کم بود.. حتی هلن داشت مثل جاروبرقی رف میزد ولی مال اونا دسش تند بود تند تند مینوشت... شانسو ببین
بعد من حدود دو ساعت نشستم نوبت ارائه تحلیلیم برسه.. خانمه خییییییلی مهربون بود اصلا از صورت و صداش مهربونی میبارید😂😂 امیدوارم نمره دادنش هم مثل خودش مهربون باشه😂😂😂
اومدم بیرون دیدم داداشم یه دلستر بزرگ و یه چیپس مزمز دستش گرفته منتظر من وایساده😂😂😂😂 ای وای دیدنی بود.. من که رفته بودم تو این رفته بود کل شهرو دور دور کرده بود کل پاسازارو متر کرده بودش😂😂 از منم بیشتر خسته شده بود
بعد رفتیم ترمینال.. داداشم دو تا بلیط اتوبوس انلاین خریده بود رفت کد رو گف کاغذش رو دادن.. تو ماشین دوتا خانم مهربون بود یکی هی بهم چیپس و کرانچی تعارف میکرد😂
برگشت گفت اقا خانم هستید؟ اب شدم رفتم تو زمین😂😂 وای.. گفتم نه داداشم هستن.. گفت انقدررر شبیه یکیه میشناسمش ها😂😂
اخه داداش من شکلش شبیه 30 ساله هاست😂😂 هم بخاطر کار کردن تو مزرعه اینا زمخت شده😂 هم لباسایی که میپوشه مثل 30 ساله هاست😂
تو ماشین یه ساعتی گرفت خوابید😂😂
......
الان یه گزینشم مونده، خیلیا سر همین گزینش کد خوردن و قبول نشدن.. میگن با حروف الفبا دعوت میکنن... ولی من فک میکردم همون دیروز هم گزیش و هم تخصصی با هم هست.. نشستم خیلی از مطالبرو خوندم😂😂الان باید بشینم سخنای رهبر و ... رو بخونم تا کامل شه
ایشالا سخت نیست راحت میگیرن...
فافا هم میگف داره برا تیر میخونه، میخواد روانشناسی قبول شه
امیدوارم هرچی که میخواد همون بشه


سلام

سلام شبتون بخیر باشه

دارم کم کم برا مصاحبه مطالعه میکنم، دوشنبه قراره برم مصاحبه تخصصی، معلوم نیست گزینش کی میش، احتمال داره همون روز ازم بگیرن یا فرداش... خدا بخیر کنه هر چی که هست

نمی‌دونم گفته بودم یا نه، ولی فرمانده پایگاهمون برا من گواهی بسیج عادی رو داده، ولی باید فعال می‌بودم. منم پیگیری نکرده بودم بعد متوجه شدم.. الان شب مامانم زنگ زده میگه جمعه قراره بره گزینش😂( چون خییییلی سر به هواست هزار بار باید زنگ و اس ام اس بهش بزنی تا یه کاری رو انجام بده) بعد گفته امروز قرارگاه بودم کاش میگفتی در حالی که دیروز اس ام اس هم بهش داده بودم! برگشته گفته اونجا قراره تو فرم شماره منو بنویسی بهم زنگ میزنن میپرسن نگران نباش.. ولی من به حرفش اعتماد نکردم و رفتم از یه مشاور پرسیدم...‌گفت نه هر چی مدرک دارید قراره تحویل بدید کسی زنگ نمیزنه برا استعلام و اینجور حرفا!!! کم کاری هم از خودم بود.. باید زود تر پیگیری میکردم .. ولی خب، چرا مامانم پیگیری نمیکرد؟! فقط میگفت خودت زنگ بزن! آخه ینی چی ... همکلاسی هامو میبینم بهشون حسودیم میشه، اکثر کاراشون رو در مادر پدراشون انجام میدن، کنارشون هستن پیگیری میکنن، عملا همهههه کارای خودم رو خودم انجام میدم.. میبینی یجایی رو نمی‌شناسم قراره برم مدرک بگیرم، می‌شینم از گوگل آدرسش رو پیدا میکنم، نمی‌گن بچه تو نمیشناسی بیا با هم بریم تنها نباش...

این فرهنگیان انقدر دنگ و فنگ داره ها، دیگه خستم نمی کشم بخدا، نمیدونم چرا،، چرا من باید اینهمه سر هیچ و پوچ سختی بکشم،پدر مادر فقط این نیست که برا بچشون غذا و سقف بالا سر تهیه کنن، کسی واقعا درکم نمیکنه.... از شدت تنهایی و بی کسی دوست دارم زار زار گریه کنم ، برم به یکی از خانواده همکلاسی هام بگم می‌خوام بچتون بشم منو هم پیش خودتون نگه دارید توروخدا، قول میدم پیش فامیل سر افراز تون کنم حتی بیشتر از بچه خودتون... فقط کنارم باشید، تنهام نذارید، نذارید همه کارامو تنهایی انجام بدم، نذاریدحس کنم اصلا کسی پشتم نیست

روزی که رفته بودم مدرسه مامان یکی از همکلاسیامو دیدم. اون با همسرش داشتن میرفتم آموزش پرورش مارو هم بردن، خیلی حامی دخترشون بودن ، مامانه خیلی هم مهربان بود... دوست داشتنی و زیبا💔🥺😭😭

به زهرا هم حسودیم میشه، خبر دعوت به مصاحبه فرهنگیان اومد مامانش فرداش رفت براش چادر خرید فرم رو برد اداره رفت ریز نمره هاشو گرفت کاغذ بسیجی رو هم گرفت برد سپاه امضا کرد.... همیشه اینطوری پشتشه... همیشه همیشه...

درسته اون الان تر سو به بار اومده، تاکسی بذارتشجای غریب نمیتونه راهشو پیدا کنه.. ولی من واقعا به همچین حمایتی نیاز دارم..

قرارع ۱۸ ام بریم مصاحبه با داداشم... روم نمیاد باهاش برم، حس میکنم سر بارم، کاش مثل کارای دیگه ای که انجام دادم می‌تونستم اینم تنهایی انجام بدم و خودم برم،ولی واقعا دیگه من مرکز استان نمیتونم تنهایی برم، اولین بارمه .. کاش بتونم نتیجه خوبی بگیرم کاش..خدا کمکم می‌کنه من مطمئنم، احکام رو هم سطحی یاد نمی‌گیرم اکثرا سوالاتشون یکیه ولی بعضی مصاحبه گر ها گند دماغن و دوست دارن بپیچونن، ایشالا برا من یه خانم خوبی میفته...

سلام و شب بخیر

سلام امیدوارم حالتون عالی باشه

برا مصاحبه شروع کردم بخونم مصاحبه من هجدهم افتاده که راضیم

قرارع فردا برم نماز جمعه با زهرا ... دوستمم قرارع بیاد

امیدوارم همچین عالی پیش بره ... خدا کنه از پی مصاحبه به خوبی بر بیام و نمره عالیییی بگیرم

راستی وبلاگ خاطره عزیز شما آدرس وبلاگ رو عوض کردی ناراحت نشو نمیام وبلاگ چون آدرس رو ندارم:))

سلام و شب بخیر

سلام امیدوارم حالتون عالی باشه

برا مصاحبه شروع کردم بخونم مصاحبه من هجدهم افتاده که راضیم

قرارع فردا برم نماز جمعه با زهرا ... دوستمم قرارع بیاد

امیدوارم همچین عالی پیش بره ... خدا کنه از پی مصاحبه به خوبی بر بیام و نمره عالیییی بگیرم

راستی وبلاگ خاطره عزیز شما آدرس وبلاگ رو عوض کردی ناراحت نشو نمیام وبلاگ چون آدرس رو ندارم:))

امروز چیشد؟!

سلام

امروز رفتم دوتا امتحان دادم که نداده بودم یکی دو نفرم بودن... امتحان های مهمی نبودن ولی خب برا فارغ‌التحصیل شدن باید میدادم و نمره اون درسا رو می‌گرفتم..

برگشتنی با یه خانم همسفر شدیم، منتظر وایساده بودیم مسافر بیاد دیدم داره چهار انگشتی میزنه رو تاچ گوشی😂😂🤦 همستر نبود یه چیز دیگه بود...

پریروز برا مدارکم که رفته بودیم یه خانم دیدم داره همستر بازی می‌کنه....ای خدا بسه دیگه

راستی گفتم پریروز، پریروز رفتم ریز نمره هارو گرفتم برا مصاحبه، از اونجا با یکی از همکلاسی هام رفتیم آموزش پرورش فرم رو بدیم از اونجا هم رفتیم قرار گاه تا کاغذ بسیجی بگیریم، دیدم از سال 95عضو بسیجم ولی منو زده عادی! ینی ..... تو سر تا پای فرمانده پایگاهمون، خیلی زن پرتیه خیلی.... حیفم میاد رفت و آمدام.. اونجا یه زنم بود روانی به تمام معنا. عقده ای سایکو. اصلا شبیه کارمندان نبود انگار از کوچه یکیو آوردی بشینه اونجا تایپ کنه

شما صورتش رو میدی چونش پر سیبیل!!! دیدم حالم به هم خورد! طرف به فکر سایکو بازیه دیگه وقت رسیدن به خودش رو نداره....ولش کن

از اونجام رفتیم سپاه دادیم چهار نفر امضا و مهر کردن!! یکی از آقاها هم پرسید اهل فلان جایی گفتم بله... نمی‌دونم چجوری شناخت ولی شناخت

این فرهنگیان پدرمو در آورد بخدا، اینور اونور ... می‌خوام به زهرا بگم ببار بریم نماز جمعه ببینیم چجوریه😂سوالی چیزی پرسیدن نمونیم...

امروز همسایمون زنگ زده بود، من تو راه بودم صدا ماشین اصلا نمی‌داشت بشنوم.. تبریک گفتش بعد گف تو کاغذ بنویس چی کار کردی چجوری خوندی بدم پسرم😭😂😂😂🤦 آخه من خودمم نمی‌دونم چجوری خوندم برنامه نداشتم چی بگم به بچه مردم، یه نفر دیگه موی دماغ شده گیر داده بگو چجوری خوندی😂😭 بخدا هنوز دعوت به مصاحبه شدم بذارید ببینم چی میشه آخه

ولی انصافی همسایه خیییلی خوبی هستن، پسرش واقعا درس خونه، سر به زیر با حیا همه چی تموم. باباش وقتی بچه بود فوت کرده کل کارای خونشون رو دوششه، ی خواهر معلول داشت که پارسال فوت کرد💔

می‌خوام چند تا کتابی که دارم رو بهش بدم مطمئنم بیشتر از من میخونه و موفق تر از من میشه:)

ولی هر کار کردم بهش میگم تا شاید نتیجه بگیره..

...................

سلام و صد سلام

سلام ظهر عالی متعالی

خب ، گفته بودم میام یه مقاله حرف میزنم😂🌝

دیروز از سر امتحانا خلاص شدم درسته راضی نیستم ولی خب. یکه گذشت امیدوارم امتحاناتم تراز خوبی بده ،

زهرا و من دعوت شدیم ولی فافا نه😖 البته اون اصلا ناراحت نبود چون فرهنگیان رو دوست نداشت، میخواد روانشناسی بخونه، به اصرار باباش آزمون فرهنگیان روداده بود

ترازشم انگاری خوب نیومده بود ، می‌گفت میخواد از شنبه شروع کنه بخونه برا تیر،

دیروز بچه ها آمار گرفتن انگاری از کلاسمون دو سه نفری دعوت نشدن، دو نفرم فرهنگیان ثبت‌نام نکرده بود فک کنم از بیست پنج نفر بیست نفری دعوت شدیم😅😅😂

انقدرم دنگ و فنگ داره خدا کمکمون کنه، برا مدارک اینو اونور باید بریم😭 واقعا حال و حوصله رو ندارم

فردا هم باید برا فرم برم آموزش پرورش تحویل بدم بعد ریز نمره هام رو از مدرسه بگیرم برا ثبت‌نام اینترنتی ، وای می‌خوام رو مخ خواهرم کار کنم اون بره واقعا دیگه نای هیچ کاری رو ندارم انرژیم خالی شده🗿😂

گفتم خواهرم در مورد. اون ماجرا هم تعریف کنم براتون....

ماشاالله گفتم داداشم میاد جمع می‌کنه اوضاع رو، اصلا اهمیتی هم نداد 😂😂 تقریبا دو سه هفته ای هست درگیر این موضوع هستیم، قشنگ دل داده به دل پسره... مامانم میگه اصلا ریخت و قیافه هم نداره.. میگه بهش میگم این حتی مو هم نداره میگه می‌ره کاشت مو انجام میده دیگه😂 ینی مامانم از هر دری میاد تو این جوابشو میده... البته خودش می‌دونه هیشکی راضی نیست...اون خواستگارشم مامانم رو دست نگه داشته بلکه آروم آروم نرمش کنه سر عقل بیاد بیان خواستگاری...

حتی سه روز پیش بود من شیش عصر خوایم بد تااااا هفت صبح😂😂😂 به مامانم گفتم لااقل میومدی بیدارم میکردی شام به جهنم، گفت بازم رفتم با آبجیت حرف زدم باز اعصابم خورد شد خودمونم کلا شام نخوردیم خوابیدیم... کفر یه خونه رو در آورده ...

من نمی‌دونم پسره از هیچ جهت به ما نمیاد... آیجیم می‌گفت رفتم با مشاور حرف زدم گفت تفاهم دارید اوکیه😂😂😂آخه مشاور چی بگه...بگه نه؟! خدا می‌دونه چی بافتی گفتی اونم گفته اوکیه دیگه

مامانم راست می‌گفت... کلا کر و کور شده هیچی نمی‌فهمه....بابامم هیچیییییی نمیگه... البته من می‌شناسمش نمیگه نمیگه یهو مثل آتشفشان فوران می‌کنه

خدا بخیر کنه فقط....

دیروزم با فافا و زهرا و یه دوست دیگمون که اسمش کوثره رفتیم کافه... اول قرار. بود من و زهرا فقط بریم..گفتم به اینا هم بگیم تنهایی نمی‌چسبه

رفتیم خیلی کیف داد...حرف زدیم و آبمیوه بستنی خوردیم..کوثر فالوده بستنی سفارش داد ولی توش یخ بود آب شد کلا بستنیه تبدیل به آب شد نخوردش😂😂 کوثر می‌گفت یه روز بیای بریم دور دور... تا حالا نرفتم با دوستام مثلاً تو شهر دور دور کنیم... نمیدانم فک کنم خیلی میچسبه!

خیلی حرف زدیم، فافا دلش نمیومد بریم می‌گفت بشینیم حرف بزنیم😂😂😂 از همه چی حرف زدیم

البته من و زهرا صبح خودمون رفتیم دیگه گفتیم سرویس نیاد... یه مینی بوس افتاد گفت تا ورودی شهر میبرم گفتیم یا خدا، زهرا می‌گفت فلان جا پیاده بشیم با ماشینهای اونا بریم اون می‌بره تا مرکز شهر گفتم چرا دو تا خرج می‌ندازی دستمون..این تا ورودی می‌بره یه تاکسی میگیریم نشد اسنپ .. می‌گفت نه😂😂😂خیلی میترسید..آخرش راضیش کردم . مینی بوس انگار خانمهایی که تو کارخونه کار می کردن سرویس اونا بودش... میبرد یه شهر دیگه

ولی تجربه خوبی بود. یبار از یه جا دیگه رفتیم مرکز شهر... زهرا اصلا پایه نیست همیشه میترسه میگه بلد نیستیم..میگم یاد میگیریم خب! نا سلامتی قراره بریم دانشگاه ،جاهای دیگه ، باید بلد باشیم یا نه؟!

از مرکز شهر تا حوزه پیاده رفتیم.... خیییلی دور بود پدرمون در اومد😂😂 زهرا هی میگفتم نمیرسیم پس کلافه شد بود

از حوزه زدیم بیرون گفتیم تاکسی بگیریم بچها گفتن نه! ینی رفت و آمد پیاده شد پدرمون در اومد😂🌝 زهرا داشت حالش به هم میخورد خداروشکر رسیدیم کافه دلی از عذا در آورد... سر کیف اومد😂

دیروز مچ پاهام انقدرررررر درد میکردا😂 خوابیدم ولی بار درد داشت...ولی می‌ارزید💟کاش میشد عکسهایی که گرفته بودیم رو بذارم اینجا...

دیشبم صحنه های خیلی قشنگی تو آسمون ساخته میشدن، رعد و برق یهو میزد و آسمون تاریک رو نورانی میکرد.. نورش تو اتاقم میومد، موزیک سنگ قبر آرتوش یا این صحنه خیلی ست شده بود مثل اینکه:🌌⛈️🛌🎶

......

به فکردنگ و فنگای فرهنگیانم😂😂آنقدر رفت و آمد داره ها....

اب هم رفته.. نصف گاوا رو نتونستم آب بدم تشنن.. صداشون کل محله رو برداشته... وای خدا چه وقت اینه که آب رو قطع کنند آخه..باز تابستون اومد دو روز یه بار یا باید آب قطع بشه یا برق.....

.....

شروع کردم دارم سریال میبینم، از زخم کاری شروع کردم ببینم چی میشه... از فصل دوش یکم مونده البته به لطف دوستان اسپویل کردن فصل دو رو😂

فصل سه انتقام شروع شده... امروزم قسمت دو رو دیدم..خیلی سریال با کیفیت و باحالیه

.......

داداشم داره امتحان میده، میبینی تو یه هفته دو تا امتحان دادن بعد سه هفته دیگه فرجه! اون سه هفته رو میاد خونه... تند تند میبینیمش

......

خدایا چنان کن که فرجام کار🌸

تو خوشنود باشی و ما رستگار 🌸

خدا نگه دار روز خوبی رو براتون آرزو میکنم!🌞

https://embed.tawk.to/6887dec532ed6b19248568ce/1j19bselr