سلام بر یاران بلاگفایی !
اینروزا خیلی کم کیام بلاگفا چون میخوام کم کاریامو جبران کنم و بچسبم به درس و مشقم
تلویزیون و فیلم و اینجور چیزارو هم کنار گذاشتم
................
داداشم که اومده، دو هفته فک کنم قراره بمونه... راستش فقط میخوابه نمیدونم چرا! میگه اونجا از شیش بیدارم اینجا خوابم میاد ،
چند روز پیش یه خانمی بهش زنگ زده بود، داداشم تعریف میکرد میگفت که یه خانم پشت تلفن بود پرسیدم شما گفت مزاحمم😂😂 بعد کلنجار رفتن گفتش خانم وفایی ام معلم کلاس دوم! وای اونلحظه خیلی خوشحال شدم.. خانم وفایی! معلمی که ده سالیه بازنشت شده و کلا دیگه ندیدیمش!~ هم به من هم خواهرم و هم داداشم درس داده.. گفت که خیلی وقته شماره داداشمو میگشت و تازه پیداش کرده
بیشتر بخاطر این ذوق کردم که منو هم یادش بود! چون اکثرا کسی منو یادش نمیمونه.. از داداشم نپرسیدم حرفی درموردم زد یا نه چون فک کردم سنگ رو یخ میشم😂 ولی داداشم برگشت گفت توروهم یادش بود ازم پرسید گفتم امسال قراره کنکور بده
خیلی خوشحال شدم یکی از بهترین معلمای دوران ابتدایی بود، داداشمو هم خیلی دوست داشت،
داداش من یه خصلتایی از بچگی داشت تو دفتر وقتی مشق مینوشت بالا و پایین صفحه رو هم پر میکرد! هرکی میدید فک میکرد براش دفتر نمیخریم بخاطر اون😂😂 بیچاره این معلمه دیده بود براش دفتر خریده بود.. یبارم تو اردو داشتن ساندویچ میدادن همه کلاس خریده بودن جز داداش من. بیچاره همین خانم وفایی دیده بود براش ساندویچ گرفته بود! خدروشکر دیگه این خصلتارو نداره😂😂
حتی میگفت یبار یواشکی از دفتر برام کیوی و موز اورد خوردم!😂😂
.........
خلاصه
دیروز امتحان فنون داشتیم.. سوالا خیلی زیاد بودن و راحت من بیست و پنج صدمم تو یه جاخالی رفت..
انگار زهرا تو یه سوالی مونده بود، صندلی زهرا هم پشت من بود من به دیوار تکیه داده بودم وری که ورقه تو دید همه بود بعد امتحا زهرا ورقه رو داد شروع کرد به گریه کردن گفت بهم که سر جلسه به صندلیت کوبیدم ورقه رو نشون بدی نشون ندادی! برگشتم گفتم زهرا من ب دیوار تکیه داده بودم ورقمم کاملا تو دید بود من چیکار کنم ندیدی! فقط داشت گریه میکرد، اونلحظه میخواستم سرش داد بزنم بگم توروخدا خفه شو حال گریه هاتو ندارم! یجور گریه میکرد انگار خدا ناکرده فامیلش مرده! برا فامیلش انقدر گریه نمیکرد، حال دلداریشم نداشتم واله بالله خسته شدم ...
ولی دلم خنک شد که اون سوالو نتونسته بود ببینه، چند باری شده بود ازش پرسیده بودم در حد 25 صدما مثلا تشریحی هم نبود خودشو زده بود به خنگی! من مثلا گاوم نمیدونم خودشو زده به اون راه! که جواب بهم نگه! تو فلسفه هم قبل امتحان ازش سوال پرسیده بودم گفت نمیدونم همون سوال امده بود نتونستم بنویسم دیدم نوشته جوابشو!
واقعا میدونم دوست واقعیم نیست فقط بهاحترام اینکه از مهدکودک با همیم باهاشدارو تا میکنم و چیزی نمیگم، هیچوقت تو هیچ مواقع پشتم نبوده.. ته سال دهم سر سرویس دعوامون شد حق با من بود حمایتم کرد نه هیچجای دیگه
دست و پا چلفتیش اعصابمو خورد میکنه! ینی یه کار نمیتونم بهش بسپارم.. یا خودشو میزنه به اون راه یا واقعا دست و پا چلفتیه
از دستش خیلی عصبانیم واقعا
............................


تقریبا یه هفته پیش ، با خواهرم نمره های دانش آموزا رو تو سیدا ثبت میکردیم، وضعیتشون خرااااب، ینایی هم که گذاشتم بالاترین نمره هاست ها!
یدونم دیدم یکی از دانش آموزاش فوت کرده خیلی ناراحت شدم واقعا.. در اون حد که خواستم گریه کنم :)