سلام، من تو خوابگاهم، اول طبقه پایین بودم ولی اومدم بالا....

دیشب گریه کردم، یکی دو ساعت پیشم مامانم زنگ زد دوباره پای تلفن گریه کردم.... نمیتونم این اوضاع رو تحمل کنم، گریم میگیره. همه اینا جمعه اومدن فقط من و یکی دونفر تازه اومدیم،... همشون با هم دوستن صمیمی شدن، ولی من هنوز دوست صمیمی ندارم، انصافی خیلی تنهام :)

دیشب تو تل با فافا حرف زدم، گفت بهت زنگ میزنم:))) امیدوارم زنگ بزنه و منم گریم میگیره:)))

یه غم عجیبی تو دلم داره سنگینی میکنه، حس خفگی دارم، دیروز چند نفریشون گریه کردن، دوستاشون اومدن دلداری دادن، ولی منم شروع کنم گریه کردن فک نکنم کسی بیاد منو دلداری بده، شاید یکی دوتاشون بگن گریه نکن اشکالی نداره،

همشون کنار همن، منتظر هم میمونن با هم میرن غذا میخورن شام میخورن... منم مثل بچها میرم دنبالشون، مامانم میگه تو خودتو سرد نشون میدی برو قاطیشون شو بگو بخند،ولی نمیتونم دست خودم نیست.. هی می‌خوام حرف بزنم ولی حرفی برا گفتن ندارم، یه حرفم میزنم چرت از آب درمیاد بعداً با خودم میگم چ حرف مزخرفی گفتم!!!ا

الان رفتن گردش، منتظر موندم به منم بگن ولی نگفتن:))) دلم میخواد فقط گریه کنم, زار بزنم، من می‌خوام برم خونه، پیش مامان بابام پیش گربه هام گوساله هام می‌خوام اونجا باشم... پیششون باشم اینجا یه نفرم دوست ندارم... کسی باهام حرف نمیزنه منم باهاشون حرف نمیزنم،، هی به خودم امید میدم میگم هنوز دو روزه اینجایی ، تو میتونی دوست پیدا کنی تو میتونی تو میتونی با یکی صمیمی شی دوست بشی میتونی باهاش بری گردش بری کل تهرانو بگردی... ولی اگه اینطوری بگذره فکر نمیکنم بتونم دووم بیارم، هر روزم به گریه میگذره دو روزه دارم گریه میکنم....

پای تلفن ک با مامانم حرف میزدم یجوری داشتم گریه میکرد ما😂مامانم می‌گفت کسی حرفی زده چیزی شده راستشو بگو😂گفتم تنهام کسی نیست باهام حرف بزنه درجا گفت تو باهاشون حرف نمیزنی اونام خب فک میکنم خودت نمی‌خوای... ولی به کی بگم چجوری بگم اخه، من می‌خوام باهاشون دوست شم!!!

مامانم هی می‌گفت برو باهاشون حرف بزن برو این اتاق اون اتاق، ...

........................

میدونی ، اعتماد بنفسمو از دست دادم،

بهشون تخمه دادم گفتن نه نمی‌خوریم شب تخمه میشکنیم، یه حرفی زدم قبول نکردن... میگم یه چیز بگم بازم یه ضربدر بزرگی بزنن روش...

الان دلم خیلی گرفتس، فردا هم کلاس دارم ، خدایا خودت کمکم کن خدایا....